|
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد سکوت را نوازش می دهند و جای خالی آدم های شب نشین را با نگاهی معصومانه پر می کنند
زمانی که می خواهی تنهای تنها باشی دست هایی به سوی تو دراز می شود و لبهایی برای تو به خنده باز می شود و چه سخت است در آن هنگام پاسخ لبخند آن ها را دادن و چه سخت تر اگر پاسخ آن ها را ندهی. و درست زمانی که احتیاج به دوستان و همراهان داری تنهای تنهایی و هیچ دستی به سوی تو دراز نمی شود و هیچ لبی برای تو به خنده باز نمی شود. زمانی که نمی خواهی با کسی حرف بزنی تو را وادار به سخن گفتن می کنند و اگر خدای ناکرده در مقابل آن ها رفتار خوبی نداشته باشی به صد مورد از قبیل .... متهم می شوی. و زمانی که احتیاج به یک هم صحبت داری هیچ گوشی شنوای حرف تو نیست یا اگر هم باشد توانایی درک کلام تو را ندارد. ولی با این حال حضورشان به تو آرامش می دهد. چون تنها نیستی و کسانی هستند که حداقل به یاد تو باشند و برای تو دل بسوزانند. و چه سخت است زمانی که از حضور دوستان محروم باشی.تنهای تنها زمانی که خنده هایت که البته اگر خنده ای وجود داشته باشد و گریه هایت را هیچکس نمی بیند و هیچکس نمی فهمد.زمانی که حرفها و بغض هایت آنقدر در گلو می ماند تا بپوسد و کسی را برای بازگو کردن آن ها نداری. البته همیشه حضور یک نفر به تو آرامش می بخشد و امیدی در دل تو زنده می شود که هیچکس در هیچ زمان تنهای تنها نیست.دوستی که در تنهاترین لحظه ها همراه توست و حضورش در این مواقع بیشتر احساس می شود. ای بی ریاترین دوست در بی کس ترین لحظات.دوستت دارم ای خدا
ما مرد نیستیم که اسبیم
سربسته ماند بغض گره خورده دردلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد،کس به داغ دل باغ ،دل نداد ای وای،های های عزا در گلو شکست "بادا "مباد گشت "مباد ا" به باد رفت "آیا "زیاد رفت و"چرا "در گلو شکست فرصت گذشت وحرف دلم نا تمام ماند نفرین وآفرین ودعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم بغضم امان نداد وخدا ... در گلو شکست ......!!!
با آنکه جنگ همواره سیاه است ، اما همیشه از دل سیاهی جنگها هم می توان رویش دوباره تعاملات و عواطف انسانی را به وضوح مشاهده کرد . جنگی که در طی سالهای گذشته در همین همسایگی ما در گرفت ، با آنکه سرشار از لحظات سیاه و درد آور بود اما در دل این سیاهای ها لحظاتی هم وجود داشت که نشان می داد فارغ از نزاعها و گرد و غبار اهل سیاست و آنها که در مسند قدرت برای آینده کشورها سیاست بازی می کنند ، در لایه های پایین جامعه و در تضاد رخ به رخ انسانها هنوز هم دلایلی برای امید وجود دارد . جنگ عراق در کنار جنایاتی همانند زندان ابوغریب و ... که دل هر انسانی را به درد می آورد اما تصاویری هم دارد که از سوی رسانه های حکومتی ایران به دلیل اهداف آنها از جمله سیاه نمایی کامل حضور آمریکایی ها در عراق از ترس آینده خود و ...همواره با سانسور خبری مواجهه بوده اند . رسانه هایی که در طی سااهای گذشته و با برنامه ریزی دقیق خبری تلاش داشته و دارند که حتی در هر بخش خبری تنها از سیاهنمایی آمریکا و آمریکایی ها در عراق بگویند . اینها تنها چند تصویر از احساسات پاک انسانی در تعامل سربازان و کودکان در عراق است که در اوج سیاهی و تباهی جنگ ، تصاویر تاثیر گذاری را خلق کرده است .
تهران ؛ هزار و سیصد و ...
چندان مهم نیست کی ! ما خارج از قواعدِ تُردِ زمان شناوریم !! اینجا زمان نه به مقیاس روز و شب ، اینجا زمان نه به مقیاس سال و ماه ، اینجا قلمرو ساعتهای مرده است !! اینجا قلمرو وهمِ عمیقِ ماست ، آنجا که نامِ پر طَمطَراق « زندگی » ، ناباورانه بر تارکِ آن مُهر خورده است !! تهران ؛ هزار و سیصد و ... چندان مهم نیست کی ! ما لا به لای خوابِ جهان غوطه می خوریم !! اینجا تمام مزامیر کوکِ غصه اند ، بلبل میانِ بغضِ غزل لانه کرده است ، اینجا هبوطِ سرخِ شقایق فسانه نیست !! اینجا نواله ی ما ، لبریزِ سوز و آه ، تنها خوراکِ هر شب و هر روزِ زندگیست ! این حزنِ لا به لای اشکِ قلم هم بهانه نیست ؛ دیگر مجالِ زمزمه ی عاشقانه نیست !! تهران ؛ هزار و سیصد و ... چندان مهم نیست کی ! ما دربدر میان اساطیر گم شدیم !! خود را نهاده ایم در دلِ یک شهر حادثه ، دل را گرو برای دمی خوابِ بی عذاب ، اندیشه را به مسلخِ نان ، مُثله می کنیم ! ما را نه تابِ ماندنِ بر تاک بود ، پس ، آتش ندیده ساغرِ این خُم شدیم !! تهران ؛ هزار و سیصد و ... دیگر مهم نیست کجا ، کی ، چرا و چه ! ما دل شکارِ این همه افسوس و انحطاط ، بی پرده چون شرر سرخ آذریم !! حالا بیا برای من از زن باره ها بگو ! حالا بیا بگو که عطش رمزِ هرزگی ست ! یک جمله پاسخ این های و هوی ، من گویم : که ما همه در انتهای شب ، همچون رمیدگانِ منفعلِ دشتِ باوریم !! تهران ؛ هزار و سیصد و دیروز تا فردا !!! پی نوشت : شاید بد نباشد گاهی تنها ، در کوچه پس کوچه های شهرهایمان پرسه بزنیم و تنها بنگریم !!
نیست یاری تا بگویم راز خویش
ناله پنهان کرده ام در ساز خویش چنگ اندوهم خدا را زخمه ای زخمه ای تا بر کشم آواز خویش بر لبانم قفل خاموشی زدم با کلیدی آشنا بازش کنید کودک دل رنجه دست جفاست با سر انگشت وفا نازش کنید
آری اغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست .. من به دگر نیندیشیدم که همین دوست داشتن زیباست.
پيرمردي در حال نوشتن نامه اي بود که نوه اش پرسيد: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي،مثل اين مداد بشوي؟ پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد: اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج خاصيت هست که اگر به دستشان بياوري براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي ! خاصيت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد. خاصيت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذاردظريف تر و باريک تر)پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي. خاصيت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم.بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري،مهم است. خاصيت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است. و سر انجام پنجمين خاصيت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي و بداني چه مي کنی.
می خواست پیاده تا خودش برگردد در پشت چراغ ...دور از چشم پلیس پیچید به خود ...پکی به رویایش زد...!
شنا کردن در جهت جريان آب، از عهده ماهي مرده هم بر مي آيد....! پس بیاییم و با مشکلات بجنگیم..... هر چند که ما ماهی نیستیم... اما از ماهی بالاتریم!
من گرفتار سنگينيه سکوتی هستم که گويا قبل از هر فريادی لازم است من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان اتش زدم...کشتم من بهار عشق را ديدم ولی باور نکردم يک کلام در جزوههايم هيچ ننوشتم من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند خوبی ماند در يادم
آزادي از عدالت زاده و با انديشه سروده ميشود، با ديوار شعر و با زندان فرياد ميشود، با بيگانه باطل و با استبداد تکهاي نان ميشود. آزادي اگر حق است گرفتني است و اگر هزينه دارد پرداختني است...!
شايد مانند كودكي باشيم كه در كنار دريا با سنگ ريزه ها و صدفهاي زيبا بازي مي كند اما غافل ار آنيم كه دريايي بس بزرگ و اقيانوسي بي كران در مقابل ديدگانمان وجود دارد كه در اعماق آن اسرار عظيم و شگفت انگيز نهفته است ...!
امشب به ياد تک تک ِ شب ها دلم گرفت در اضطراب کهنه ي غم ها ، دلم گرفت انگار بغض تازه اي از نو شکسته شد در التهاب ِ خيس ِ ورق ها ، دلم گرفت ! از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ... از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ... در انتظار تا که بگيرم خبر ز تو ... در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت ! متروکه نيست خلوتِ سرد دلم ولي از ارتباطِ مردم ِدنيا دلم گرفت !! يک رد ِ پا که سهم ِ من از بي نشاني است! از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت اينجا منم و خاطره هايي تمام تلخ اقرار ميکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ... نه اينکه فکر کني دل ، از تو کنده ام ! يا اينکه از محال ِ تمنا دلم گرفت ! از لحظه اي که هر دو نگاهم اسير شد در امتداد هيچ ِ قدم ها دلم گرفت از لحظه اي که خيس شدم در خيال تو آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت ازين که باز تو نيستي کنار من ازين که باز خسته و تنهام ... دلم گرفت تکرار مي کنم اين سطرهاي کهنه را ...
پيش از اينها فكر ميكردم خدا نيت من در نماز و در دعا |
About![]()
بعد از مرگم به گورم بیا , مبادا از گورستان خلوت وحشت کنی زیرا در آنجا قلب آرام خفته, مبادا اشک بریزی زیرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ریخت هرگاه شمعی را در حال سوختن دیدی مرا به یاد آور هرگاه ترانه غم انگیزی شنیدی آنرا به یاد من زمزمه کن زیرا من هر کجا که باشم به یاد تو خواهم بود :...: Archivesشهریور 1388تیر 1388 فروردین 1388 دی 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 Links
افشاگر |